حرفهایم

بایگانی

جمعه, ۱۱ آبان ۱۳۹۷، ۰۵:۲۷ ب.ظ

سلام استاد
من امسال قسمتم نشد برم
تجربه چهار سالی که رفتم رو خدمتتون عرض میکنم
مادر من هر سال تو روز عاشورا به زیارت امام حسین میرفت و من همیشه نگرانی داشتم که نکنه یه وقت داعش بمبی چیزی بزنه.
به مادرم میگفتم لازم نیست تا کربلا بری،برو مشهد نزدیک ترم هست
اون موقع بهم گفت ایشالا قسمتت بشه بری تا حسشو بفهمی و نگی نرو
خیلی اتفاقی همون سال اربعین امام حسین منو طلبید و رفتم، حسی که داره قابل گفتن نیست،طوری که امسال نرفتم دارم دیوونه میشم، حالا یکی از اتفاقاتی که برام تو آخرین سفر افتاد رو براتون میگم

سال اول من تنها رفتم ولی سال های بعد دست دوستامم گرفتم و بردم
سال آخر یکی از دوستام چون میدونست سفر سختیه و جای خواب نیست نمیخواست بیاد
با اصرار زیاد بالاخره راضیش کردم بیاد، چون من راه بلد بودم و یکی از فامیلامون هم نزدیک حرم خونه خریده بود(فامیل خیلی نزدیک)، بهش قول دادم که ببرمش خونه فامیلمون تا استراحت کنه و مشکل برای جای خواب نداشته باشه.
اما زمانی که رسیدیم اونجا، اون فامیل عزیز جلوی چار چوب در وایساد و اصلا نذاشت واسه ده دقیقه هم اونجا بشینیم، خیلی دلم شکست، بغض داشت خفم میکرد، جلوی دوستمم خیلی کوچیک شدم.
تو دلم با امام حسین درد و دل کردم، بهش گفتم یا حسین تو شاهدی من هر سال که میام حتی کنار جوب هم خوابیدم و هیچ مشکلی با این قضیه ندارم، ولی دوستم به اعتبار من اومده و ابرومو بخر.
چند ساعت بعد که هوا تاریک هم شده بود دوست های من توی صف غذا بودن و من یه گوشه نشسته بودم با یه دل شکسته و خجالت زده از دوستام.
یهو یه مرد عرب از کنارم رد شد و تا نگاهش به من خورد برگشت و پرسید جای خواب داری، گفتم نه، گفت چند نفرید، گفتم سه نفر(من کاملا عربی بلدم و میتونم حرف بزنم با عرب زبونا)
یهو خیلی خوشحال شد و گفت پاشید بریم براتون جای خواب دارم.
اون بنده خدا (اسمشم سید مسلم بود)مارو برد توی یه خونه تر و تمیز که مخصوص مهمونای ویژه بود.
تو اون جا سه تا جای خواب آماده شده بود.
به شوخی گفتم جای دوستاتو گرفتیما
سید مسلم با بغض جواب داد، تو خواب بودم که یه مرد نورانی اومد به خوابم،بهم گفت سید مسلم واسه چی گرفتی خوابیدی، پاشو برو بیرون، سه تا مهمون ویژه دارم باید بیاریشون پیش خودت.
میگفت این خوابو که دیدم سه تا جای خواب آماده کردم و زدم از خونه بیرون، کل خیابونا رو بالا و پایین کردم، مونده بودم اون سه تا مهمون چه شکلی هستن و چطوری پیداشون کنم.
چشمم که به تو افتاد یه حسی بهم گفت خودشه.
بعدم که پرسیدم چند نفرید و گفتی سه نفر مطمئن شدم خودتونید.
دیگه بعد از اون سید مسلم مثل پروانه دورمون میچرخید و تند تند واسمون غذا میاورد و لباسامون رو میشست، هر چقدر هم بهش میگفتم تورو خدا اینکارو نکن ما لیاقت اینکارارو نداریم، میگفتش شما نظر کرده امام حسین هستین و هر کاری بکنم بازم کمه

این بود اتفاقی که برام افتاد و خیلی ها باورش نمیکنن ولی خداشاهده که عین واقیعت بود


+این متنو یکی از دانشجوها برای استادمون فرستاده بود،چون جالب بود منم اینجا قرارش دادم

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۸/۱۱
آشنای بی نشان

نظرات  (۱)

خوشا به سعادتشون
پاسخ:
آره واقعا

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی